وصیتنامه حضرت فاطمه (ع)

وصیتنامه حضرت فاطمه (ع)



وصایاىفاطمه (س)

وصایاى فاطمه (س) به طور پراکنده و غیرمنظم در روایات و تواریخ نقل شده و همچنین کسانى را که فاطمه به آنها وصیت کرد، واینکه آیا وصایاى او شفاهى بوده یا کتبى، و یا مقدارى شفاهى و مقدارى کتبى، و به هرصورت موضوعات مورد بحث در این باره به گونه‏هاى پراکنده و مختلفى نقل شده که ماناچاریم آنها را قسمت‏بندى‏کرده و هر موردى را جداگانه مورد بحث قرار دهیم:
ام ایمن، اسماء، سلمى...

بجز امیر المؤمنین (ع) که نامش در وصایاى فاطمه (ع) زیاد دیده مى‏شود ناماین سه بانوى محترمه، یعنى ام ایمن و اسماء و سلمى همسر ابى رافع نیز در روایاتآمده است.
ام ایمن همان بانوى فداکار و با ایمانى است کهقبل از این نامش ذکر شد و کسى بود که به صدق مدعاى فاطمه شهادت داد، و طبق روایاتپیغمبر درباره‏اش فرمود «او زنى است از اهل بهشت...» و او در خانه پیغمبر و خدیجهزندگى مى‏کرد و پس از آن نیز به مدینه هجرت کرد و به خانه اسامه رفت و پس از او نیزدر خدمت اهل بیت پیغمبر انجام وظیفه مى‏کرد.
و اما اسماءبنت عمیس پس از آنکه شوهرش جعفر بن ابیطالب در جنگ موته به شهادت رسید به همسرىابوبکر در آمد و این جریان قبل از رحلت رسول خدا (ص) انجام شد، و از این رو برخىبعید دانسته‏اند که اسماء در جریان وصیت و شهادت و مراسم غسل و تدفین فاطمه (ع) حضور داشته باشد، و همان احتمالاتى را که در بخش چهارم و در مراسم ازدواج داده شدهمانها را در اینجا ذکر کرده‏اند، اما به عقیده نگارنده این مطلب از همان حداستبعاد تجاوز نمى‏کند و دلیلى نداریم که اسماء به خانه فاطمه (ع) رفت و آمدنمى‏کرده و در مراسم مزبور حضور نداشته باشد، چون روایات در این باره از طریق شیعهو سنى بسیار نقل شده و احتمال تحریف و تصحیف در همه آنها بعید به نظر مى‏رسد، گذشتهاز اینکه در خود همان روایات قسمتهایى هست که این مطلب را تایید مى‏کند که اسماء بااینکه همسر ابوبکر بوده به خانه فاطمه (ع) رفت و آمد مى‏کرده و در مراسم وصیت و غسلاو حضور داشته است، مانند روایتى که مرحوم اربلى در کشف الغمه و دیگران از خوداسماء روایت کرده‏اند که چون فاطمه (ع) از دنیا رفت عایشه آمد و خواست‏به اتاقفاطمه (ع) برود، من مانع شده و نگذاردم وارد اتاق شود، عایشه ناراحت‏شد و به پدرشابوبکر گفت: این زن «حبشیه‏» میان من و دختر پیغمبر حائل مى‏شود و نمى‏گذارد من بهاتاق او بروم! ابوبکر آمد و به من گفت: اى اسماء چرا نمى‏گذارى زنان پیغمبر به نزدفاطمه بروند؟ من گفتم: خود فاطمه دستور داده است کسى نزد جنازه او نرود (1) ...
و در ترجمه «سلمى‏» نیز جزرى در اسد الغابة گوید:
«سلمى‏» نام زنى است که خدمتکارى رسول خدا (ص) را مى‏کرد،و او کنیز صفیه دختر عبد المطلب بود، و او همان زنى است که قابلگى فرزندان فاطمهدختر رسول خدا (ص) را به عهده داشت، و همچنین قابله ابراهیم فرزند رسول خدا (ص) بوده، و در ماجراى وفات فاطمه (ع) نیز در غسل دادن او به على (ع) و اسماء کمکمى‏کرد. (2)
و صاحب کتاب قاموس الرجال این مطلب را که سلمىکنیز صفیه بوده است صحیح نمى‏داند و گفته است: بلاذرى در تحت عنوان «کنیزان پیغمبر» نام سلمى را ذکر کرده و گفته است پیغمبر او را آزاد کرد. (3)
نگارنده گوید: از پاره‏اى روایات چنین استفاده مى‏شود که سلمى کنیز آمنهمادر رسول خدا (ص) بوده و پس از درگذشت آمنه به پیغمبر (ص) رسید، آن حضرت او راآزاد کرد و با مردى به نام ابو رافع ازدواج نمود و از او فرزندانى به دنیا آمد کهیکى از آنها عبید الله بن ابى رافع کاتب و نویسنده على بن ابیطالب (ع) بود.
به هر صورت درباره ام ایمن مطلبى در وصیتنامه نیست جز آنکهدر روایات نام او آمده و اینکه فاطمه (ع) به او وصیت کرد، و یا اینکه به او که ازهمه زنان بیشتر مورد وثوق و یا نزدیکترین زن به فاطمه بود دستور داد على (ع) را نزداو بخواند. (4)
در مورد سلمى نیز در چند حدیث آمده که سلمىگوید: هنگامى که فاطمه (ع) بیمار شد من از او پرستارى مى‏کردم تا در یکى از روزهاکه على (ع) براى انجام کارى‏از خانه بیرون رفت و فاطمه (ع) با اینکه حالش خوب بودبه من فرمود: مادر! قدرى آب غسل براى من حاضر کن، و من حاضر کردم و فاطمه برخاستهغسل کرد و سپس لباسهاى نو خود را پوشید و به من دستور داد فرشى براى او در وسط اتاقبیندازم و روى آن خوابید و پاهاى خود را به طرف قبله کشید و آن گاه دست‏خود را زیرگونه‏اش گذارده و فرمود: من اینک از دنیا مى‏روم، و بدین ترتیب از دنیا رفت و منعلى (ع) را خبر کردم...تا به آخر حدیث. (5)
و درباره اسماءبنت عمیس نیز در پاره‏اى از روایات آمده که گوید: فاطمه (ع) به من وصیت کرد کسى جزمن و على (ع) او را غسل ندهد، و من نیز هنگام غسل فاطمه طبق وصیتى که کرده بود بهعلى (ع) کمک کردم (6) و هر دو با هم جنازه را غسل دادیم.
در چند حدیث از طریق شیعه و اهل سنت آمده که اسماء گوید، فاطمه در هنگاموفات خود به من فرمود: مادر جان! من از این وضعى که درباره حمل جنازه زنها مرسوماست‏شرم مى‏کنم و خوش ندارم که جنازه زنان را روى تخته‏اى مى‏گذارند و پارچه‏اى روىآن مى‏اندازند و پستى و بلندیهاى بدن او براى بیننده آشکار است.
اسماء گوید: بدو عرض کردم: من چیزى را که در حبشه دیده‏ام هم اکنون ترتیبداده نزد شما مى‏آورم و نشانت مى‏دهم، سپس چند عدد چوب تر و تختى را آورد و آنچوبها را خم کرده دو طرف آن را بر کنار تخت‏بست و چادرى روى آن کشید، فاطمه (ع) کهآن را دید خوشحال شد و تبسم کرد، اسماء گوید: من از روزى که رسول خدا (ص) از دنیارفته بود تا به آن روز تبسم بر لبان دختر پیغمبر ندیده بودم. (7)
در روایتى است که فرمود: چه چیز خوب و نیکویى است که بدان وسیله جنازه زن‏ازمرد تشخیص داده نمى‏شود، (8) و در حدیثى است که فرمود:
«اصنعى لى مثله استرینى سترک الله من النار» (9) .
[براى من نیز یک چنین چیزى درست کن، و مرا مستور کن، خدایت از آتش دوزخمستور دارد (10) .] و در احادیث دیگرى نیز نام اسماء آمده که ان شاء الله در صفحاتآینده در ضمن داستان شهادت فاطمه (ع) خواهید خواند.
واما آنچه به على (ع) وصیت کرد

از جمله کراماتفاطمه (ع) که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کرده‏اند این است که وى از مرگ خود خبرداد و روز و وقت آن را تعیین کرد چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثىاست که وقتى به على (ع) گفت: هنگام مرگ من رسیده! على (ع) فرمود: اى دختر پیغمبر بااینکه وحى از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستى؟
فاطمهپاسخ داد، هم اکنون خواب مختصرى مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را دیدم که به من

/ 0 نظر / 16 بازدید