آزادی عقیده در اسلام

آزادی عقیده در اسلام فرشاد رضایی(1) چکیده

آزادی عقیده یکی از انواع مهم آزادی است . در این نوشتار آزادی عقیده از دیدگاه اسلام مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است . نگارنده ضمن تعریف و بیان اقسام عقیده، تفاوتها و ممیزه‏های تفکر و عقیده را بحث نموده و سپس دیدگاه قرآن و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله را در این موضوع مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است . در پایان، به محدودیتهای آزادی عقیده و بحث جهاد و ارتداد اشاره رفته است .

تعریف و اقسام عقیده

یکی از گونه‏های آزادی که از اهمیت ویژه‏ای برخوردار می‏باشد، آزادی عقیده است . عقیده در لغت‏به معنای بسته شدن، منعقد گردیدن و گره خوردن آمده است; یعنی امری که با ذهن و روح و روان انسان پیوند خورده، انعقاد می‏پذیرد . (2)

بنابراین، می‏توان گفت: عقیده، عبارت است از «حصول ادراک تصدیقی در ذهن انسان .» (3)

عقیده از نظر منشا، اقسام مختلفی دارد; زیرا ممکن است نتیجه تفکر و برهان باشد یا نتیجه وهم و خیال و یا بازتاب عادات و غیر آن; اما از جهت مطابقت‏با واقع نیز عقیده، به درست و نادرست تقسیم می‏شود; چرا که ممکن است ناشی از امری خرافی و نشات یافته از تلقینات و اوهام رایج زمانه باشد و یا کاملا جنبه تقلیدی، احساسی یا عاطفی داشته باشد .

عقیده ممکن است‏حتی ضد ارزش هم باشد; یعنی به اموری معتقد شود که جنبه ارزشی ندارند . چنانکه بسیاری از مردم جهان عقیده دارند که ماده، اصیل است و یا انسان اصیل می‏باشد و یا این که طبیعت اصیل است; یا این که انسان را حیوانی مدرن می‏دانند که تفاوت چندانی با حیوانات دیگر ندارد و بر این باورند که باید فرصت را غنیمت‏شمرد و از فلسفه‏های التذاذی بهره جست . عده‏ای نیز انسان را موجودی پوچ و بیهوده می‏دانند و نیهیلیسم (ذژخدخخخذ) را می‏پذیرند . در این عقاید هرگز حقانیت و قداستی نهفته نیست .

در مقابل، عقیده به کرامتها و ارزشهای الهی قداست دارد و بر مبنای استدلال و برهان و مستند بر سنجش امور بایستی و رواست . (4)

عقیده اصیل، امری بی پایه نیست و نمی‏توان آن را با برانگیختن احساسات و عواطف پذیرفت; چنین عقیده‏ای آنگاه به دست می‏آید که دارای پایه‏ها و مبانی عقلانی و خردپذیر باشد که عبارتند از:

1 - با افکار و اندیشه‏های عالی معارضه ندارد;

2 - با کرامتها و ارجمندیهای انسان ناسازگار نیست;

3 - بر اساس واقعیتها استوار است; نه اوهام و پندارها;

4 - در حقایق نهفته در جهان هستی ریشه دارد;

5 - غایتمند است و فلسفه‏ای روشن را برای زیستن متعالی انسان فراهم می‏سازد;

6 - انسان را به مرحله نهایی کمال و تعالی که غرض آفرینش انسان است، می‏رساند .

تفاوت تفکر و عقیده

تفکر عبارت است از به کارگیری نیروی عقل برای یافتن حقایق . از این رو، باید فکر، کاملا آزاد باشد تا بتواند به حقیقت دست پیدا کند و این همان چیزی است که اسلام با خطابهایی چون «افلا تتفکرون‏» بر آن تاکید و اصرار فراوانی دارد . به علاوه، اسلام با هر چیزی که فکر انسان را در بند می‏کشد و از حرکت آزادانه آن جلوگیری می‏کند، مانند تقلید کورکورانه، جهالت، پیروی از هوا و هوس و افرادی که افکار را منحرف می‏کند، بشدت مبارزه می‏کند .

اما عقیده عبارت‏است از باور انسان‏نسبت‏به یک حقیقت . از آنجاکه‏در هر زمینه‏ای، حقیقت‏نمی‏تواند بیش از یک چیز باشد، فقط یک باور می‏تواند صحیح باشد . بنابراین، تایید و آزادی همه باورها، با هیچ حقیقتی سازگاری ندارد . باور و عقیده صحیح در زمینه حقایق اصلی هستی از سوی پروردگار متعال برای بشر بیان شده است تا او راه صحیح زندگی را پیدا کند و از حیرت و سرگردانی نجات یابد . بنابراین، تمام تلاش اسلام آن است که صحت عقیده خاصی; یعنی همان عقیده الهی و توحیدی را ثابت کند; زحمات گوناگون انبیا نیز در همین جهت، صورت گرفته است . اگر اسلام بگوید انسانها در پذیرش هر عقیده‏ای آزاد و مجازند، معنایش این است که اسلام همه عقاید - حتی عقاید مخالف با توحید - را صحیح‏می‏داند و این، تناقضی‏آشکار است; درست مانند آن که یک استاد ریاضی‏با تلاش‏فراوان‏ثابت‏کند که جواب صحیح فلان مساله فقط جواب «الف‏» است و آنگاه بگوید: شما آزاد هستید هر جواب دیگری را هم به عنوان جواب صحیح انتخاب کنید . تناقض در این دو گفتار کاملا روشن است . بنابراین، اگر کسی هر جواب دیگری غیر از «الف‏» را انتخاب کند، هیچ گاه مورد قبول و پذیرش قرار نخواهد گرفت .

بر همین اساس است که قرآن می‏فرماید:

«ان الدین عند الله الاسلام‏» (5) یعنی: همانا دین در نزد خداوند، اسلام است .

و می‏فرماید:

«و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین‏» (6)

یعنی: هر کس غیر از اسلام دینی را برگزیند، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود .

و آیات فراون دیگری که مؤید این مطلب است .

باور انسان، عملی اختیاری برای انسان نیست تا منع و تجویز یا آزادی و عدم آزادی به خود آن تعلق بگیرد; مثلا نمی‏توان گفت: «فهم فلان مطلب ممنوع است و هیچ کس حق ندارد آن را بفهمد و باور کند» ; اما اگر آن مطلب واقعا اشتباه است، می‏توان اشتباه بودن آن را با مقدمات علمی و منطقی ثابت کرد تا افراد، خود به بطلانش پی ببرند و از پذیرش آن دست‏بردارند .

«آنچه مورد منع یا جواز قرار می‏گیرد، اعمالی است که عقیده، انسان را ملزم می‏کند به آنها پایبند باشد; مانند دعوت دیگران به آن عقیده و قانع کردن مردم برای پذیرش آن و یا نوشتن و منتشر کردن آن عقیده و یا تلاش برای از بین بردن عقاید و اعمالی که مخالف با آن عقیده است . اینگونه امور است که قابلیت منع یا جواز را دارد .» (7)

با توجه به تفاوت تفکر و عقیده، می‏توان به تفاوت آزادی در این دو مورد پی برد . مرحوم شهید مطهری در این باره چنین نوشته است:

«فرق است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده . آزادی تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که می‏تواند در مسائل بیندیشد . این استعداد بشری حتما باید آزاد باشد . پیشرفت و تکامل بشر در گروی آزادی است; اما آزادی عقیده خصوصیت دیگری دارد و می‏دانید که هر عقیده‏ای ناشی از تفکر صحیح و درست نیست . منشا بسیاری از عقاید یک سلسله عادتها و تقلیدها و تعصبهاست . عقیده به این معنا نه تنها راه‏گشا نیست که به عکس، نوعی انعقاد اندیشه به حساب می‏آید; یعنی فکر انسان در چنین حالتی به عوض این که باز و فعال باشد، بسته و منعقد شده است و در اینجاست که آن قوه مقدس تفکر به دلیل این انعقاد و وابستگی در درون انسان، اسیر و زندانی می‏شود . آزادی عقیده در معنای اخیر، نه تنها مفید نیست; بلکه زیانبارترین اثرات را برای فرد و جامعه به دنبال دارد . آیا در مورد انسان که یک سنگ را می‏پرستد، باید بگوییم چون فکر کرده و به طور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل این که عقیده محترم است، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نکنیم، یا باید کاری کنیم که عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم; یعنی همان کاری را بکنیم که ابراهیم خلیل‏ا ... کرد ... در اینجا قرآن اصطلاح بسیار زیبایی به کار می‏برد و می‏گوید: «فرجعوا الی انفسهم‏» (8) این مناظره سبب شد که بت پرستان به خود بازگردند . حالا کار حضرت ابراهیم را چگونه تفسیر کنیم، آیا کاری که ابراهیم علیه السلام کرد بر خلاف آزادی عقیده به معنای رایج آن بود که می‏گوید: عقیده هر کس باید آزاد باشد یا آن که در خدمت آزادی عقیده به معنای واقعی آن بود . اگر حضرت ابراهیم می‏گفت چون این بتها مورد احترام میلیونها انسان هستند، پس من هم به آنها احترام می‏گذارم; یعنی درست همان چیزی را ابراز می‏کرد که اکنون عقیده‏ای بسیار رایج است، آیا کار درست و صحیحی انجام داده بود؟ از نظر اسلام این اغرای به جهل است; نه خدمت‏به آزادی .» (9)

بنابراین اگر مقصود از آزادی عقیده این است که افراد در معارف اصلی و اساسی دینی آزاد باشند و خود را ملزم به عقیده و آرمانی نکنند و اهل دیانت در قبال انحراف بی‏تفاوت باشند، در نادرستی آن تردیدی نیست; زیرا اسلام دعوت به توحید می‏کند و شرک و بت‏پرستی با توحید ناسازگار است . این نوع آزادی با توحید که اساس همه ادیان الهی است در تضاد و تعارض می‏باشد . اگر مقصود این است که چون عقیده پدید آمده یک ادراک تصدیقی در ذهن انسان است و یک عمل اختیاری نیست که منع آن ممکن باشد، یا کسی را برای پذیرفتن آن اجبار کرد، سخن درستی است . از این رو، اسلام در عین حال که برای ایمان آوردن انسانها اهمیت قائل است، برای پذیرفتن آن، کسی را الزام و اجبار نمی‏کند و اجبار را مفید فایده نمی‏داند و اگر کسی عقیده‏ای را پذیرفت، او را مجبور نمی‏کند تا از عقیده خود دست‏بردارد . دین مبین اسلام کسی را به خاطر عقیده‏اش مورد تعقیب و آزار قرار نمی‏دهد .

از سوی دیگر، آزادی عقیده طبق این تفسیر به این معنا نیست که اسلام نسبت‏به هر عقیده‏ای بی تفاوت باشد . آنچه در اسلام مطرح است مجبور نکردن و در نهایت فراهم کردن فرصت و برقراری امنیت‏برای ابراز عقاید مخالف و موافق است و این غیر از تایید کردن و بی‏تفاوت بودن است . ممکن است هم آزادی ابراز عقیده وجود داشته باشد، هم بتوان برای آگاهی و ارشاد مردم از تمام روشهای تبلیغی استفاده کرد .

آزادی عقیده در قرآن

یکی از شواهد آزادی عقیده این واقعیت است که قرآن مروج گفتگو و تبادل فکر، در میان اندیشمندان و صاحبان مذاهب است . به همین جهت، می‏توان یکی از ویژگیهای قرآن را ترویج گفتگو و تعاطی افکار و برخورد منطقی با عقاید مخالف دانست . قرآن، تا آنجا برای گفتگو اهمیت قائل است که می‏گوید:

«ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن‏» (10) ;

یعنی: با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به شیوه‏ای که نیکوتر است مجادله نمای .

و یا برای گفتگو آدابی را ذکر می‏کند . از آن جمله این که، برای جدل و غلبه بر طرف مقابل، خارج از نزاکت صحبت نشود:

«و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن‏» (11)

یعنی: و با اهل کتاب جز به شیوه‏ای که نیکوتر است مجادله نکنید .

مهمترین نکته‏ای که در سراسر آیات قرآن در تاکید بر گفتگو به چشم می‏خورد، استفاده از شیوه خردگرایانه و توجه به تفکر و تدبر و منطق و برهان است . در جایی می‏فرماید:

«قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین‏» (12)

یعنی: بگو: اگر راستگویید، حجت‏خود را بیاورید .

یا در واکنش به تندترین برخوردها و نسبتهای دروغی که برای شکستن شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله، به او نسبت داده شده، این چنین پاسخ می‏دهد:

«او لم یتفکروا ما بصاحبهم من جنة ان هو الا نذیر مبین‏» (13)

یعنی: آیا نیندیشیدند که در یارشان هیچ گونه دیوانگی نیست: او جز بیم‏دهنده‏ای آشکارا، نیست .

و یا در جایی دیگر می‏فرماید:

«ا فلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها» (14)

یعنی: آیا در زمین گردش نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آن بیندیشند .

بنابراین، خاستگاه فرهنگ قرآن، تحمل فکر و نظر، تبادل فکر، گفتگو، به کارگیری زبان منطق و خرد است . دعوت، به شنیدن سخنها و برگزیدن بهترینهاست .

«فبشر عباد ا الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه‏» (15)

یعنی: پس مژده ده آنان را که سخن را می‏شنوند و بهترین آن را پیروی می‏کنند .

بنابراین، گذشته از این که اصولا عقیده ذاتا و ماهیتا اکراه‏پذیر نیست، آیین اسلام که طرفدار منطق استدلال و گفتگوست نمی‏تواند طرفدار روش اکراه و اجبار در عقیده باشد . قرآن کریم درباره نفی اکراه در عقیده فرموده است:

«لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها و الله سمیع علیم‏» (16)

یعنی: اجباری در دین نیست; (زیرا) راه هدایت از گمراهی آشکار شده است . پس هر کس که به طاغوت کفر ورزد و به خداوند ایمان آورد، در واقع به رشته‏ای محکم چنگ زده است که هرگز گسستی برای آن نخواهد بود و خداوند شنوا و داناست .

مفسران در شان نزول این آیه کریمه دو روایت زیر را نقل کرده‏اند:

عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر از مجاهد نقل می‏کنند که گفت: (زنانی از) نضیر (قبیله‏ای از یهود) مردانی از اوس را شیر داده بودند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد بنی نضیر از آنجا بروند . فرزندان آنها از اوس، گفتند: با آنها خواهیم رفت . آنها را خواهیم پذیرفت; ولی خانواده‏شان مانع از آنها شدند و مجبورشان کردند تا اسلام آورند . آیه «لا اکراه فی الدین‏» درباره آنها نازل شد .

ابن اسحاق و ابن جریر درباره آیه «لا اکراه فی الدین‏» از ابن عباس آورده‏اند که گفته است: این آیه درباره مردی از انصار بنی سالم بن عوف به نام «حصین‏» نازل شده است که دو فرزند مسیحی داشت و حال آن که خود او مسلمان بود . به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: آیا می‏توانم آن دو را مجبور به پذیرفتن اسلام کنم، چون حاضر نیستند غیر از نصرانیت دینی دیگر را بپذیرند؟ بدین ترتیب این آیه درباره آنها نازل شد . (17)

در این آیه، اگر «لا اکراه فی الدین‏» را یک قضیه خبری بدانیم که بیان کننده یک واقعیت در جهان هستی (تکوین) است، در این صورت، یک حکم دینی (تشریعی) مبنی بر این که در دین و اعتقاد، نباید هیچ کس را مجبور کرد، از آن به دست نمی‏آید و اگر «لا اکراه فی الدین‏» را یک حکم انشایی (18) و تشریعی بدانیم - همچنان که دنباله آیه; یعنی «قد تبین الرشد من الغی‏» بر آن دلالت دارد - در این صورت، «لا اکراه فی الدین‏» نهی می‏کند از این که اعتقاد و ایمان با اجبار به کسی تحمیل شود . (19)

در واقع خداوند متعال این حکم تشریعی را با دنباله آیه: «قد تبین الرشد من الغی‏» ، توضیح می‏دهد و این قسمت آیه (قد تبین . .). در واقع علتی برای قسمت اول آیه (لا اکراه . .). است; بدین معنا که یک دستور دهنده حکیم و یک مربی عاقل در صورتی در امری مهم به اجبار و اکراه رو می‏آورد که هیچ راهی برای بیان حقیقت وجود نداشته باشد; یا به خاطر این‏که سطح فهم و درک طرف مقابل پایین و نارساست و یا به خاطر علتهای دیگری که موجب می‏شود آن فرد حکیم برای اجرای حکم خود متوسل به اجبار شود یا دستور به تقلید بدهد و یا راه‏های مناسب دیگری را برگزیند; اما در امر مهمی که هر دو طرف خیر و شر و صواب و ناصواب آن آشکار است و به علاوه، نوع پاداش و جزایی هم که به انجام یا ترک آن امر مهم تعلق می‏گیرد، بیان شده است، دیگر نیازی به اجبار و اکراه نیست; بلکه انسان اختیار دارد هر یک از دو طرف قضیه و عاقبت ثواب یا عقاب آن را برای خودش انتخاب کند . بنابراین، بشر در زندگی دارای حق انتخاب است و این از بزرگترین حقوق انسان می‏باشد . جمله «لا اکراه فی الدین‏» نیز به همین مطلب اشاره دارد . یکی از تلاشهای پیامبران نیز کوشش برای تحقق این حق در جوامع انسانی است . اصولا بر اساس حق انتخاب است که تکلیف و ثواب و عقاب معنا پیدا می‏کند . اما نکته مهم این است که این حق انتخاب الزاما به معنای صحت انتخاب نیست; بلکه انتخاب بشر ممکن است صحیح و ممکن است ناصحیح باشد .

جمله «قد تبین الرشد من الغی‏» نیز که در ادامه «لا اکراه فی الدین‏» آمده است، اشاره به مساله صحت انتخاب دارد; اما متاسفانه بسیاری از افراد فقط به جمله اول توجه می‏کنند و بر اساس آن، بشر را دارای حق انتخاب می‏دانند; اما نسبت‏به این مساله که کدام انتخاب صحیح است و اساسا ملاک انتخاب صحیح در اسلام چیست، توجهی نمی‏کنند . این افراد احیانا گمان می‏کنند که چون بشر دارای حق انتخاب است، پس می‏تواند هر چه را که می‏خواهد انتخاب کند و هیچ مشکلی هم پیش نمی‏آید و به عبارتی دیگر، حق انتخاب را با صحت انتخاب مساوی می‏دانند; در حالی که می‏دانیم اگر حق انتخاب به معنای صحت انتخاب بود، دیگر هدایت و گمراهی معنا نداشت و پاداش کیفر بی معنا بود; چون گمراهی پیش نمی‏آید تا نیاز به کیفر باشد . همچنین، اگر حق انتخاب به معنای صحت انتخاب بود، این همه دلهره و نگرانی پیش از انتخاب به وجود نمی‏آمد و پس از انتخاب هم پشیمانی معنایی نداشت و خلاصه، اگر حق انتخاب مستلزم صحت انتخاب بود، اشتباهی در زندگی اتفاق نمی‏افتاد .

از این رو، با آن که خداوند متعال به بشر حق انتخاب بخشیده است; در کنار آن پیامبران را فرستاد تا انتخاب صحیح را به بشر نشان دهند و او را از گمراهی و نتایج آن نجات بخشند .

نکته دیگر درباره حق انتخاب عقیده این است که انسان باید از نتایج انتخاب خود آگاه باشد و آنها را بپذیرد . بشر، بر اساس حق انتخاب می‏تواند راهی را که انبیا نشان داده‏اند، بپذیرد یا نپذیرد; اما باید به نتیجه پذیرش یا عدم پذیرش خود توجه کند . بدین جهت، در آیه پس از «لا اکراه فی الدین‏» آمده است:

«الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون‏»

این آیه به نتایج انتخاب صحیح و غیر صحیح انسان اشاره دارد .

بنابراین، یک انسان عاقل و حقیقت‏خواه، هیچ گاه به دنبال انتخاب نادرست نخواهد رفت .

/ 0 نظر / 17 بازدید