شهادت امام على علیه السّلام و وقایع پس از آن

شهادت امام على علیه السّلام ووقایع پس از آن
کوفه و منزل على علیه السّلام در ماه شهادت
خانه امیرالمؤ منین على علیهالسّلام جنب مسجد کوفه قرار داشت ، بین خانه حضرت و مسجد درى وجود داشت که آن حضرت براى اداى فریضه نماز از آندر به مسجد مى رفت . در آن خانه صحن وسیعى وجود داشت که در آن سکّوهاى دیده مى شدتا هر یک از رؤ ساى قبایل و فرماندهان که به خدمت امیرالمؤ منین مى رسیدند بر روىآن بنشینند.
در کنار خانه ، میدان بزرگى بود که قسمتى براى بستن چهارپایان وقسمتى براى اجتماع عموم مردم و هواداران على علیه السّلام ایجاد شده بود.
مردمىکه در آنجا دور حضرت جمع مى شدند از جانثاران ایشان بودند و از هیچ فداکارى دریغنمى کردند و تنها او را ولىّ امر خود مى دانستند و به خلافت احدى غیر از او راضىنمى شدند.
در آن سالاهالى عراق و جاهاىدیگر براى یارى رساندن به على علیه السّلام در آنجا جمع شده بودند. هواداران علىعلیه السّلام حدود چهل هزار نفر بودند تا شاید پس از اتمام ماه رمضان با این سپاهعظیم به معاویه حمله کنند.
آنان تصمیم داشتند دیگر مانند جنگ صفین فریب حیله هاىمعاویه را نحورند، زیرا نتیجه سُستى و عدم اطاعت از على علیه السّلام را که همانقدرت یافتن معاویه بود دیده بودند.
آن روزها هر کسى در مجلس امام علیه السّلاموارد مى شد مى دید که رؤ ساى قبایل به نزد على علیه السّلام مى آمدند و آمادگى خودرا براى جنگ با معاویه اعلام مى کردند و تصمیم داشتند خلافت را در خاندان نبوّتمستقر کنند و نگذارند زورگویان و فاسقان بر آنها حکومت کنند.
اوضاع کوفه در ماهرمضان چنین بود. اما هیچ چیزى على علیه السّلام ا از انجام فرایض و نماز و روزهبازنمى داشت . هنگامیکه وقت نماز مى رسید و مؤ ذّن اذان مى گفت مردم دسته دسته بسوىصحن مسجد مى شتافتند تا از بیانات بلیغ و زیباى آن حضرت که غیرت اسلامى را بحرکتدرمى آورد استفاده کنند. وقتى آن حضرت بالاى منبر مى رفت چنان سکوتى بر جمعیتحکمفرما مى شد که اگر پرنده اى از بالاى مسجد عبور مى کرد مردم صداى بالهایش را مىشنیدند. همگى مبهوت بلاغت و فصاحت کلام آن حضرت مى شدند، و تعجب مى کردند که چرابعضى از مردم با داشتن چنین امامى با او مخالفت مى کنند، خصوصا گروه خوارج که براىتوجیه شیطنت هاى خود بهانه تراشى مى کردند.
هرگاه نماز مغرب را به پایان مى بردعده اى از بزرگان و فرزندان آن حضرت و سایرین بهمراه او به خانه آن حضرت مى رفتند وبر سر سفره افطار مى نشستند. قرّاء قرآن از هر سوى خانه به تلاوت قرآن مشغول مىشدند، چنان مشغول دعا و راز و نیاز بودند که گویا روز قیامت فرا رسیده است .
پساز صرف افطار همگى مشغول صحبت مى شدند اما آن حضرت خیلى کم صحبت مى کرد و بسیاراتفاق مى افتاد که یک ساعت یا دو ساعت مى گذشت اما ایشان صحبتى بر زبان نمى آوردند. گویا درباره مسائل مهمى فکر مى کرد، شاید اندیشه ایشان در این بود که در حمله برشامیان چقدر خون بر زمین خواهد ریخت ، چرا که او جان مردم را امانت خدا مى دانست ومیل نداشت خونى بى جهت ریخته شود.
وقایع شب شهادت على علیهالسّلام
در شب هفدهم رمضان نیزچون شبهاى دیگر على علیه السّلام در همین اندیشه ها بود. و این در حالى بود که درهمان شب ابن ملجم منتظر فرصتى بود تا صبح فرا رسد و با تیغ شمشیرش ، خون فرزندابىطالب را بر زمین بریزد. در همان شب سعید و بلال هم شتابان بسوى خانه امام در حرکتبودند تا ایشان را از تصمیم ابن ملجم آگاه سازند.
(
خواننده عزیز!) نظر شمادرباره ابن ملجم در آن شب چیست ؟ آیا فکر مى کنید او آسوده و با دلى آرام خوابید؟آیا خواب به چشمانش آمد؟ نه ، یقینا او بواسطه این کار سنگین ، وجودش هیچگاه خالىاز اضطراب و ترس و وحشت نبود. چه خیانتى هولناکتر از این که خون بیگناهى را بریزد،خون بزرگ مردى را که همه کرامات و شرافت انسانى در او جمع بود، هیچ مسلمانى در آنزمان از حیث علم و دانش به پایه او نمى رسید. آیا او پسر عمو وداماد و جانشین رسول الله صلّى اللّه علیه و آله نبود؟ آیا او عالمى پرهیزگار ومخلص و غیرتمند به اسلام و مسلمین نبود؟ در چنین شرایطى آیا خواب بر چشمان ابن ملجماصابت مى کرد؟ شاید بارها تصمیم گرفت از عقیده خویش صرفنظر کند، اما پیمانى که بارفقایش بسته بود و تعهدى که قطام دختر شحنه با او بسته بود بر او غلبه مى کرد. علاوه بر اینها قطام پسر عموى خود،((وردان))را هم در این جنایت با او شریک ساخته و از او تهد گرفته بود کهابن ملجم را یارى کند. از طرفى خود اِبن ملجم نیز با مردى از قبیله اشجع بنام((شبیب))پیمان بسته بود که در آنجا به او کمککند.
این سه نفر یعنى ابن ملجم ، وردان و شبیب با هم قرار گذاشتند که سپیده دمفردا دست به چنین کار فجیعى بزنند. آیا با اینهمه قول و قرار و تعهد او مى توانستبه نداى وجدانش گوش دهد؟ اگر شما در آن شب او را مى دیدید که چگونه به همراه شمشیرشدر رختخواب مى غلتید و افکار خود را توجیه مى کرد، مى شنیدید که او براى دفع سرزنشوجدانش به خود مى گفت : مى خواهد با این کار خود مسبّب اختلاف بین مسلمین را کههمان على علیه السّلام و معاویه و عمروعاص هستند از بین ببرد.
اما على علیهالسّلام که گوئى از آنچه اتفاق خواهد افتاد مطلع است ، لذا از وقتیکه وارد ماهرمضان شده بود، یکشب نزد فرزندش حسن علیه السّلام کشب نزد حسین علیه السّلام و شبىرا نزد جعفر افطار مى کرد. اما هر جا که بود بیش از سه لقمه غذا نمى خورد و مىفرمود: دوست دارم که هرگاه امر خدا رسید شکمم خالى باشد.
در آن شب حادثه همه درخانه على علیه السّلام بودند. وقتى آن حضرت بر سرسفره نشست به اندک غذایى اکتفا فرمود. فرزندان ایشان که در مقابلش نشسته بودند ازحال پدرشان در تعجب بودند.
على علیه السّلام غلامى داشت بنام قنبر که پیرمردى ازاهالى حبشه بود، و هرگاه امام مى خوابید او دم در اطاق ایشان مى خوابید. او در اینشب بیشتر از همه پریشان و مضطرب بود، نه غذایى مى خورد و نه لحظه اى آرامش ‍ مىگرفت . وقتى مردم مشغول افطار بودند او چهارزانو نشسته و چشم خود را به این سو و آنسو مى دوخت که گویا انتظار آمدن کسى را داشت . با کسى حرفى نمى زد و کسى هم متوجهحال او نبود. اگر کسى از علت اضطرابش ‍ مى پرسید شاید در جواب ، اسرارى را فاش مىساخت .
بعد از نماز عشاء و پایان یافتن مجلس ، هر کسى به خانه خود رفت ، همهخوابیدند جز قنبر که از نگرانى و اضطراب خوابش نمى برد، بیدارى او براى نگهبانى ازحضرت نبود زیرا على علیه السّلام هیچگاه اجازه نمى داد کسى براى او نگهبانى دهد. بىخوابى او بر اثر افکار مضطرب او بود که خواب را از چشمانش ربوده بود.
بازداشت سعید در خانه على علیه السّلام
سعید و بلال وارد شهر کوفه شدند وفورا به سوى خانه على علیه السّلام حرکت کردند. در آن ساعات شعاع نورِ ماه خانه هاىکوفه را روشن کرده بود، بر خلاف عادت آن فصل اثرى از لکه هاى ابر در آسمان دیده نمىشد. شهر ساکت و آرام بود و مردم به انتظار اذان صبح و خوردن سحرى به خواب رفتهبودند.
سعید سوار بر شتر حرکت مى کرد، او بسیار خوشحال بود که توانسته است بهموقع توطئه قطام را کشف کند. وقتى نزدیک مسجد کوفه رسید از شتر پیاده شد و به بلالگفت : تو شترها را به میدان کوفه ببر و همانجا بمان تا من برگردم . بلال نیز اوامرسعید را اطاعت نمود.
سعید در حالیکه از شدت اضطراب زانوهایش مى لرزید به طرفخانه على علیه السّلام حرکت کرد. وقتى نزدیک خانه حضرت رسید دید سکوت و آرامشبرخانه حکمفرماست ، لحظه اى ایستاد و با خود فکر کرد، چگونه وارد خانه اى که همهخوابیده اند بشود؟ ترس و تردیدش در این بود که اگر کسى او را در این موقع از شبببیند مظنون خواهد شد.
سعید تا آن موقع هیچگاه به این خانه نیامده بود و هرگزامام علیه السّلام ا بعنوان دوستدار ملاقات نکرده بود. با همه اینها او تصمیم گرفتوارد خانه شود. وقتى نزدیک در خانه رسید سایه شخصى را مشاهده کرد که در گوشه اىنشسته بود. هر چند او را نمى شناخت اما از اینکه شاید او بتواند به او کمک کندخوشحال شد. اما چند قدم جلو نرفته بود که دید آن شخص از جاى خود بلند شد جلوى او راگرفت و گفت : تو کیستى ؟ سعید با صداى لرزان گفت : من پیامى براى امام على علیهالسّلام دارم ، تو کیستى ؟ آن شخص گفت : من قنبر، دربان امام هستم ، اما تو کیستى ؟سعید گفت : من سعید اموى هستم و مى خواهم خدمت امام برسم . قنبر با صدایى بلند گفت : سعید اموى تو هستى ؟ پس بدنبال من بیا.
سعید از اینکه به هدفش نزدیک مى شودخوشحال بود لذا به دنبال قنبر حرکت کرد، قنبر سعید را وارد اطاقى که چراغى در آنروشن بود کرد، در آن اطاق دو نفر خوابیده بودند. ابتدا قنبر وارد شده و آن دو رابیدار کرد و با اشاره قنبر بر سر سعید ریخته و بلافاصله دست و پایش را بستند، اماسعید بدون آنکه از خود دفاع کند متحیّرانه به آنها نگاه مى کرد، وقتى چهره غضبناکقنبر را دید گفت : این گستاخى براى چیست ؟ این عمل ناجوانمردانه چه علتى دارد؟ امامعلى علیه السّلام کجاست ؟ مى خواهم او را ببینم . قنبر با صداى تندى گفت : اى مردپست و فرومایه ! توطئه ننگ تو برملا شد، تو قبل از آنکه على علیه السّلام ا ببینىکشته خواهى شد.
سعید از اینکه نمى دانست به چه علتى با او چنین رفتارى مى کنندبسیار عصبانى بود، لذا فریاد زد: براى چه چنین رفتارى با من مى کنید، بدانید منحامل پیامى براى نجات جان امیرالمؤ منین علیه السّلام هستم .
قنبر گفت : ساکت

/ 1 نظر / 28 بازدید
آقا کاظم

[گل] وبلاگ خوبی داری سری بزن و نظر بده